|
واما عشق... |
هوا سرد شده ،دیگه شبا پنجره اتاق رو باز نمیزارم آخه می ترسم سرما بخورم. توی حیاط پر شده از قاصدک های سپید که روی زمین میرقصن. با دیدنشون یاد بارش برف می افتم ،چه آروم و متین روی زمین میشینن و دوباره با وزش یه نسیم بلند میشن و تا پیش خدا میرن. همونطور که با خودم عهد بسته بودم اولین قاصدکی رو که توی حیاط دیدم روی دستام نشوندم و آروم دره گوشش زمزمه کردم :هر وقت تا اوج رسیدی ،سراغ خالقم رو بگیر و بهش بگو :شیرین قلبش برای تو میتپه ،خیلی دوست داره. یه حس خیلی غریبه پائیز. همیشه سنگینی لحظه ها شو روی شونه هام احساس میکنم.
[ ۱۳۸٩/٧/٢٠ ] [ ۱٠:۳٠ ب.ظ ] [ شیرین ]
[ نظرات () ]
|